تبليغاتX
آپارتمان 37

و چه ساده دل می بازم به تو

 به تویی که بوی همسفر هزاران راه نرفته را می دهی  

و چه ساده دل می کنم از هر هوایی که جز توست

خسته ام از فلسفه ی حیات

 خسته ام از روزمرگی های خالی از شوق

 از پرسه در خواب های سیاه و سفید ملال آور

 از گردش چرخ آهنین کالسکه ی چوبین روزگار راکد

 خسته ام از هرچه صیاد پلیدی 

که صدای «آب آب» مرا درون اقیانوس زندگی می شنود اما

تنها در شهوت صید من زمان سپری می کند

 خسته ام از آفتاب سوزانی که بوی تو را ندارد

و چه ساده قدم می زنم با تو به زیر باران

 و روی برمی گردانم از بوی متعفن عطر بی وفایی

 نمی دانم دگر مورها به دنبال چه لذتی راه کج می کنند

 من تنها بوی تلخ و شیرین کالبد زرین روح تو را می جویم

 عبور بی امانمان از کوچه های تو در توی بی انتهای غربت را به خاطر بیاور

 درون هر کوچه ای از عمر که  باشی

 من هنوز درون کلبه بن بست آزادی تو

 این رهایی را پرستش می کنم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

نیمی از یک مترسک، با نیمی از یک بدن
با هم پیوند خوردن، تا پیکر من شدن
کلاغ ها هر روز از، نیمی از من می ترسن
و لاشخور ها شب روی، نیم دیگه می رقصن
سال هاست من حامی، گندم های تو بودم
به زندگی برای تو، خو کرده وجودم
تو از کلبه آن دور، هر صبح با لبخندی
و پیش از خواب هر شب، پنجره را می بندی
و من با شیاطین هر شب، تا صبح می جنگیدم
و هر بار پیش از صبح، بغضم را می بلعیدم
و تو درست به کسی، زندگیتو مدیونی
که مدت هاست از اون، هیچ چیزی نمی دونی 
سال هاست زندانی، آزادی تو هستم
قهرمان و قربانی، از این دو واژه خستم
سال هاست پوست گرمی رو، با شوق نبوسیدم
مدت هاست توی آب، صورتم رو ندیدم
دلم برای تو ، برای تو از نزدیک
تنگه برای نفس، توی یک گوشه ی تاریک
دلم برای اشک، دلم برای خواب
دلم برای سیب، دلم برای آب
دلم برای زن، دلم برای تن
دلم برای من، دلم برای من
دلم بیش از هر چیزی برای خودم تنگه
و من برای خودم ، دلم چقدر تنگه
و من سال هاست برای خودم، دلم تنگه
و من چقدر برای خودم، دلم تنگه
+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

احساس را باید گفت تا زیر چرخ زمان له نشود

احساس را باید گفت تا زنبور های عسل آن را نمکند

باید گفت تا پروانه ای فرصت شمع شدن را بیابد

باید گفت تا ترانه ای حس تراوش را بفهمد

تا کبوتری انگیزه ی پرواز یابد

تا گل به جای پژمردن حضور آرایشی را به تن بیند

تا درختی حتی پاییز را هم بهار پندارد

تا عاشقی فرصت کنار پنجره را از دست ندهد

تا جنونی مرگ را در لحظه ی انتظار زیر باران آرزو کند

احساس را باید گفت، باید گفت که دلتنگم!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد، چون عموما عادت دارند كه اين دردهاي باور نكردني را

جزو اتفاقات و پيش آمد هاي نادر و عجيب بشمارند. من فقط براي سايه خودم مي نويسم كه جلوي

 چراغ به ديوار افتاده است. بايد خودم را بهش معرفي بكنم . فقط با سايه خودم خوب مي توانم حرف

 بزنم. اوست كه مرا وادار به حرف زدن مي كند. فقط او مي تواند مرا بشناسد. او حتما مي فهمد ... .

 مي خواهم عصاره، نه، شراب تلخ زندگي خودم را چكه چكه در گلوي خشك سايه ام چكانيده به او

 بگويم : "اين زندگي من است ! ". من از بس چيزهاي متناقض ديده و حرف هاي جور به جور شنيده ام،

 حالا هيچ چيز را باور نمي كنم. به ثقل و ثبوت اشيا، به حقايق آشكار و روشن همين الان شك دارم.

 اگر راست است كه هر كسي يك ستاره روي آسمان دارد، ستاره من بايد دور، تاريك و بي معني باشد

 ؛ شايد من اصلا ستاره نداشته ام !

(صادق هدایت)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

تنها آمدم به اين دنياي شب زده گيج گنگ مست. همراه شدم با روياي زنگ زده ي نابي که

 فکر مي کردم هست. تنها آمدم لحظه ي آمدنم را به ياد ندارم. نگاه اول مادر، لبخند نخست پدر.

طلاي ۲۴ عيارم را زمانه به تاراج برد. لحظه هايم به فکر شکست من و من به فکر شکست اين

تلخي ممتد سکوت رنگ! و حال،حال آلوده ام! آلوده ي لحظه اي عشق. آلوده ي نفس، آلوده ي

 باراني از ابر با هويت. نمي دانم تنها آمدنم مرا آلوده يا آلودگي تنهايي ام را. هر چه که هست

ريشه هاي من رانده شده از بهشت را هيزمي است بس ناب و بي تاب.

تنها آمدم. تولدم را پاييز به خاطر دارد. رفتنم را به سيمرغ خواهم سپرد. خواهم رفت، چشم

خواهم بست بر اين بهت زدگي مواج. کلمات را خواهم شست با هرآنچه که معني دگر دهد.

فرق دو حرفي هاي من و تو و ما را پيدا خواهم کرد. خواهم مرد!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

من و چند تا از خودم داشتیم با هم صحبت می کردیم که یهو هممون ساکت شدیم. اتفاق

خاصی نیفتاد فقط دچار مرگ مغزی شدیم. البته قطعاٌ نه ناشی از تصادف بود و نه

گازگرفتگی.

تناقض از ماهیت من سبقت می گیره. مغزم مرده ولی من هوشیارم. چی شد گفتم "من"؟

بقیه هام کجا رفتن؟ وقتی حرف می زدیم باهام بودن حالا که ساکت شدیم رفتن! یعنی ممکنه

اونا دچار مرگ مغزی نشده باشن؟ احتمالاٌ به خاطر همینه که من با وجود قاطی کردنم

 هوشیارم. چهره هاشون هم یادم نیست. یه سر به تاریک خونه ی ذهنم می زنم بلکه یادم بیاد.

عکس هست اما همش منم. اونا منن یا من اونام؟ ولی من یک نفرم پس نمی تونم اونا باشم.

شایدم اونا چند تا منن!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

طبق عادت خواستم دستم رو بعد شستن با حوله خشک کنم که ناگهان نرمی خاصی رو احساس

کردم. دستم رو با ترسی کشیدم و به اون ور حوله نگاه کردم. دو حلزون گره خورده به هم رو دیدم.

اون دوتا رو با یه ضربه ی انگشت به پایین پرت کردم. اونا هم به راه خودشون ادامه دادن. نمی دونم

دست من خلوت اونا رو به هم زد یا اینکه اونا تصور من از حوله و نرمی اون رو به هم زدن!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

روزهای سختی است. پر از خالی بودن و خالی از پر دیده شدن و غریب نگریستن به پر خالی های بودن

و دیده شدن. این همه پیچیدگی ها و من ساده. شاید هم همه چیز ساده است و من در پیچش خود

گم. اما هر چه هست روز های سختی است. غرقم در آن چه که نمی دانم وهم بنامم یا حقیقت. دنیای

کوچک یا شایدم بزرگم مملو از تناقض های در هم تنیده است. تا به حال بسیار رفته ام باز هم می روم

اما مقصد کجاست؟ شاید هم خود جایی در مقصد باشم!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |